ساقی شرابخانه ما کهنه است و تلخ ( انتقاد از خود)

ساقی شرابخانه ما کهنه است و تلخ          چَرخُشت دجله دارد و انگورهای بلخ

از زمانی که بنا به یک سری از خصلتهای فردی و خانوادگی و متاثر از آموزه های دینی و الگو پذىری از بزرگان این مرز و بوم به کنشگری پرداختم. همواره با نوعی ترس و ناباوری و انفعال چه در درون خود و چه در اجتماع مواجه بوده ام. در جستجوی علل و ریشه این ترس و ناباوری مطالب زیادی را خوانده و بررسی کرده ام و کمتر توفیق یافته ام تا پاسخ و از پس آن راهکاری روشن و جامع و مانع برای برون رفت پیدا کنم.دلایل متعدد تاریخی و اجتماعی و جغرافیای سبب ساز ترس و انفعال و ناباوری است. و گویی ما را چاره ای نیست. مورد مشهود همین فعالیت در زمینه حفظ کاریزها و مقابله با احداث قطب دام و طیور بود. حیات حدود ده هزار نفر بطور مستقیم مورد تهدید بوده و می باشد ولی جز اقدام چند نفر و یک یا دوبار حضور کمتر از صد نفر فعالیتی از جانب منتفع ترین افراد رخ نداد و حتی کارشکنی و دلال ظلم شدن هم به طور مکرر اتفاق می افتاد. چرا ترس اینگونه تا عمق روح و روان یک فرد و جامعه رسوخ پیدا می کند و او را به انفعال و ناباوری می کشاند؟ پرسش همیشگی حقیر است و شاید عزیزی در جواب برهه های زمانی خاصی را نشان دهد که ترس و انفعال وجود نداشته است. اما این مقاطع زمانی خاص چون شهابی در شبی ظلمانی بوده است و استمرار نداشته است. در اینجا با استفاده از توصیف بی نظیر و بی نیاز از تمجید محمود دولت آبادی خالق رمان کلیدر به باز خوانی مسئله ترس و تبعات آن می پردازیم:

 آقای دولت آبادی در جلد دهم رمان کلیدر صفحه ی2728 می نویسد:

«ترس؛ ترس و تردید. ناباوری و بیم. بی یقینی و بد گمانی. ناچاری، ناچاری  و ناعلاجی. می روند، براه افتاده اند و می روند. اما نه به پاس خواست و دعوت خان عموی کلمیشی، که از بیم برآشوبیدن خشم او به راه افتاده اند. سوی آبگیر می روند. چرا که هراس ایشان از سردار کلمیشی، نه کمتر از هراس ایشان از حاجی سلطانخرد خرسفی. ترس این ترس است که فرمان می راند. ازآنکه با ترس بار آمده اند و بابیم بافته شده اند و با پنهان پویی خو گرفته اند.پس نمی توانند به صدق دل رفتار کنند، با سلامت و صدق سخن بگویند. در همه ی عمر مهلت یافتن چنین حقی را نیافته اند. آنچه بر ایشان باریده است. زمهریر ستم بوده است.پس جویای پناهی تا کمتر ستم ببارد، و جویای کسی تا کمتر ستم کند.نهایت را، جستجوی ستمگری تا بر ایشان کمتر ستم روا بدارد. مهلتی، مهلتی چمدان که بتوان عمر را به سرآورد. راضی به کمترین نان و نفس.قناعت؛ حدّ  قناعت. ماندن با تاوانی بس گزاف.

نه؛ چشم و زبان و اندیشه،دروغ نیست؛ و نه دیدن و پنداشتن و گفتن. این همه اما به گرو رفتن مانده بود.در چشم خود، با زبان خود دروغ می گفتند و این دروغ ها به ذهن و اندیشه ی ایشان قواره داده بود.چندان که عادت شده بود دروغ اندیشیدن، دروغ دیدن، دروغ گفتن و دروغ انگاشتن. پس اکنون نه به صدق و باور و ایمان، که از سر بیم دعوت خان عموی کلمیشی را پاسخ گفته بودند. حتی به طلب نجات نمی رفتند؛ چرا که به نجات هم باور نداشتند. بس پیشگیری از گزند مخمصه ای تازه را سوی آبگیر روان شده بودند.پیشگیری آنچه ممکن بود بدتر از بد در پی داشته باشد. از این رو ترس و دروغ در چشمهابشان بال بال می زد. تردید و بیم زانوانشان را می لرزانید و فردای گنگ، دل را در سینه هایشان به تپش وا می داشت. می رفتند و به ناچار می رفتند؛ راست اینکه به ناچار از خانه ها بیرون آمده بودند. حکم بود آن یک حکم به نهفتن داده بود و خلایق نهفته شده بودند، و این حکم به آشکار شدن داده بود و خلایق می رفتند تا آشکار شوند. نه آن به میل ایشان بود و نه این در طبعشان. آزمون آزادی را کجا در یاد داشتند تا بتوانند عیاری از برای کردار و کنش خود- دست کم در خیال- داشته باشند؟»

   + مسعود عسگری عمروآبادی - ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٩/۱٧

چو ایران مباشد تن من مباد

 سرزمین ایران واجد ویژگیهای برجسته تاریخی و زیبایی های طبیعی است دیاری که جمع اضداد است و همواره تک و تنها در گستره تاریخ ایستاده است. به تعبیر دکتر محمد علی اسلامی ندوشن لوک پیر است عکسهای زیر قسمتی از زیبایی های طبیعت ایران را نشان می دهد. تصاویری از تالاب چغاخور واقع در استان چهار محال و بختیاری، که در تاریخ 91/8/25 عکاسی نمودم. این جاذبه هاست که شاعران را بر آن می دارد تا از عمق جان فریاد برآرند: ای خطه ی ایران مهین ای وطن من.....

 

 

 

 

 

 

   + مسعود عسگری عمروآبادی - ۳:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٩/۱
تبادل لینک - سیستم تبادل لینک اتوماتیک